تبليغاتX
انجمن اهل قلم دهدشت

احمد فعال

کوشش برای آشتی دادن و يا سازگار نشان دادن دين با دموکراسی ، به همان اندازه واکنشی  نافرجام است که کوشش ها برای تقابل نشان دادن دين با آزادی و دموکراسی. هر دو کوشش از خود نمی پرسند که کدام بيان دينی است که می تواند سازگار و يا مغاير با دموکراسی باشد؟ هر دو کوشش را از اين رو واکنشی می يابيم که پاسخ از متن دين نمی جويند، بلکه پاسخ ها را به پاره ای از ضرورت های تاريخی و اجتماعی نسبت می دهند.
کوشش نخست معتقد است : چون جامعه ايرانی يک جامعه مسلمان است و اسلام جزئی لايتجزا از ضرورت تاريخی و فرهنگی ايرانيان است و لابد چون خودشان مسلمان هستند و نمی توانند و شجاعت نه گفتن به عقايد خود را نمی يابند، می گويد، نمی توان دست از دين شست. و از سوی ديگر، چون دموکراسی يک ضرورت تام و تمام دنيای امروز است و بدون دموکراسی نمی توان جامعه را اداره کرد، کوشش می شود به نحوی دموکراسی را با دين سازگار نشان داد. طرفداران اين سازگاری تلاش می کنند نوع جديدی از قرائت دين را ارائه دهند که مغاير با دستاوردهای دموکراسی و احيانا سکولاريزم نباشد. اين کوشش ها خود حداقل به سه دسته ديگر تقسيم می شوند. يک دسته کوشش دارد تا دين را مبنا قرار دهد و دموکراسی را به قامت دين بدوزد و دسته ديگر می کوشد تا دموکراسی را مبنا قرار دهد و دين را به قامت دموکراسی برش دهد. دسته سومی هم هستند که تلاش دارند تا قيچی بر هر دو بزنند، تا شايد دين و دموکراسی را در قامت سومی سازگار با يکديگر بنشانند. کوشش نخست ، کوشش درون حکومتی است و کوشش دوم، کوشش برون حکومتی است و کوشش سوم در حواشی حکومت در رفت و آمد است.
شايد کوشش های اول و دوم دقيقا می دانستند و می دانند چه می خواهند، از اين روست که يکی دموکراسی را بنا به ضرورت بهانه می کند و دومی چون شجاعت نه گفتن به دين را ندارند، بنا به ضرورت دين را بهانه دموکراسی خواهی خود می کند. با اين دو کوشش سخن چندانی نيست، چون هم ما می دانيم آنها چه می خواهند و هم خود در خواسته ها و اهداف خويش به خوبی عارف بوده و هستند. سخن با گروه سوم است که با پيچاندن دين و دموکراسی در هاله ای از ابهام و تاريکی ، هر دو را در سود تصرف قدرت قربانی می کنند. آقای خاتمی و ساير اصلاح طلبان درون حکومتی در زمره اين دسته از افراد هستند. آقای خاتمی مدام از دموکراسی دينی سخن به ميان آورد، ولی او هيچگاه شهامت آن را نيافت تا در موضعی شفاف مراد خود را از ترکيب دين و دموکراسی بيان کند. او هيچگاه به پرسش های اساسی که از او می شد پاسخ نداد، و اکنون نيز که فراتر از پذيرش دعوت رسمی سازمانها و دول سازگار با غرب وايفاء همان نقش ابهام آفرينی گذشته، به کار جدی ديگری مشغول نيست، هر گز به اين سؤال ها پاسخ نخواهد داد :
* آيا دموکراسی دينی محدود کردن دموکراسی به دين است و يا محدود کردن دين به دموکراسی است؟
* آيا اگر جامعه بيرون از دين انتخابی داشتند، انتخاب آنها مشروع و قانونی است و يا نه؟
* آيا مردم می توانند و حق دارند که بنا به قوانين جاری کشور ، بيرون از دين انتخاب داشته باشند؟
* اگر مردم حق دارند و می توانند بيرون از دين انتخاب داشته باشند، راه و مجاری قانونی آن کدام است؟
* اگر مردم دارای چنين حق مشروع و قانونی هستند، اين پرسش اساسی به ميان می آيد که نمايندگان دينی، نماينده کی و نماد چی هستند؟
* اگر مردم نمی توانند و حق ندارند تا بيرون از دين انتخاب داشته باشند، تفاوت دموکراسی ادعايی شما که به زور حق انتخاب را از مردم به صراحت سلب می کنيد، با ساير ديکتاتوری ها که بنا به استدالال های خود اين حق را سلب می کنند، چيست؟
چنين بيانی از دموکراسی نه تنها مسئله ای از مسائل جامعه را حل نکرد، بلکه خود اسباب مسئله سازی ها و مشکل سازی های فراوان در جامعه گرديد. نخستين مسئله و مشکل، ايجاد فضايی از ابهام، سردرگمی و بی اعتمادی در ميان جامعه و جمع کثيری از روشنفکرانی بود که در اميد به رئيس جمهور منتخب دل بسته بودند. دومين مسئله و مشکل اين بود که به موجب ابهام ها، فضای خالی ايجاد شد، تا پرنده اسطوره ای قدرت که همواره مترصد چنين فضاهايی است، بر تماميت جامعه چنگ بياندازد. و سومين و مهمترين مشکل و مسئله اين بود که بی اعتماديها نيروی محرکه جامعه را که قادر بود کشور را در يک چشم بهم زدن در راست راه آزادی، به ترقی و رشد بکشاند، در بی راهه سراب عدالت، به فسردگی و انجماد کشاند.
اما کوشش دوم معتقد است : چون بنا به تجربه های فراوان و از جمله تجربه ايران، حکومت دينی به انحصار دينی و در نتيجه به حذف دگرانديشان منجر شده است، و چون دين از عوامل تخدير و عقب ماندگی جامعه بوده است، و ...... ادامه در پست بعدی

 

+ نوشته شده توسط کامران دوستکام در جمعه سی ام تیر 1385 و ساعت 21:1 |
مطالعات اجتماعی/مقالات / دانشگاه به عنوان يك نهاد ايدئولوژيك/ سخنراني رامين جهانبگلو در دانشگاه امير كبير

دانشگاه به عنوان يك نهاد ايدئولوژيك

سخنراني رامين جهانبگلو در دانشگاه امير كبير

منبع:خبرگزاري ايلنا 5/10/1382



دانشگاه هميشه در مركز جامعه مدني و از نهادهاي كليدي گسترده و همگاني مي‌‏باشد.

 دكتر رامين جهانبگلو در چهارمين و آخرين جلسه از سلسله جلسات" ايده‌‏هايي درباره دانشگاه" كه عصر چهارشنبه در دانشگاه اميركبير تهران برگزار گرديد با بيان اين مطلب در باره فلسفه و دانشگاه و رابطه اين دو نهاد به صحبت پرداخت و گفت: بين دانشگاه و فلسفه پيوندي ديرينه وجود دارد همچنانكه وجود ارتباط هستي شناختي و پديدار شناختي ميان فلسفه و نهادي به نام آكادمي واضح است چنان‌‏كه بنيان‌‏گذاران فلسفه يونان اعم از سقراط، افلاطون و ارسطو براي زنده ماندن فلسفه آن‌‏را محتاج فضاي فرهنگي و آموزش مي‌‏دانستند.

اين استاد فلسفه ضمن اشاره به شركت فيلسوفان سوفسطايي و سقراط به عنوان شهروند و فيلسوف در "‏آگوار" گفت: دليل عدم فرار سقراط از زندان احترام او به قوانين آتن بوده و اين حاصل فعاليت فلسفه در فضاي آموزش و شهروندي يونان است.

وي در ادرامه با اشاره به اين نكته كه آكادمي افلاطون اولين نهاد آموزشي بشر است , گفت: مكمل بودن دانشگاه و فلسفه و عدم رقابت اين دو نهاد با هم امري بديهي است و كلمه دانشگاه از ريشه‌‏اي لاتيني و به معناي وحدت و يگانگي مي‌‏باشد كه گسترده همگاني و جامعه را هم در برمي‌‏گيرد.

وي هدف از ايجاد نهاد دانشگاه در اروپا را پيرايش جامعه‌‏اي محقق كه درپي دانش كلي و جهاني باشد دانست و ادامه داد: دغدغه اصلي دانشگاه در قرون وسطي رسيدن به وحدت در كثرت بود و اساتيد و دانشجويان دانشگاه‌‏هاي اروپا مي‌‏كوشند تا با آموختن علم به دستمايه فلسفي آن راه پيدا كنند.

جهانبگلو در بخش ديگري از سخنانش دانشگاه را محور اصلي پديدار شناختي آگاهي در گستره همگاني دانست و تاكيد كرد: دانشگاه هميشه در مركز جامعه مدني و در كنار و برابر نهادمدرن دولت و از نهادهاي كليدي گستره همگاني مي‌‏باشد. چرا كه با برخورد انديشه‌‏هاي مختلف در اين فضا پيشرفت عقلانيت و رشد انتقاد هم بيشتر شده است.

وي سپس به وجود نهاد فلسفه در دانشگاه اشاره كرد و گفت: فلسفه فضاي زندگي و حقيقت جويي است و دانشگاه گستره همگاني و سوژه‌‏هاي مختلف خود آگاه بوده و اين يك فضاي معنوي است چرا كه ما را از فضاي طبيعي خارجي به وضعيت ذهني تغيير مي‌‏دهد.

دكتر جهانبگلو خود آگاهي را آگاهي از آزادي فكر و انديشه دانست و گفت: آزادي قبل از آن‌‏كه صبغه سياسي داشته باشد ماهيت هستي شناختي و پديدار شناختي دارد و بهترين مصداق آن را دانشگاه‌‏هاي خودمان مي‌‏بينيم چرا كه از بدو تاسيس تاكنون از آزادي سياسي صحبت كرده‌‏اند و هميشه شكست خورده‌‏ايم چرا كه نهاد دانشگاه فلسفي نبوده است.

اين صاحب‌‏نظر عرصه سياست به تمايل دانشجويان براي رهبري جامعه اشاره كرد و گفت: حركت دانشجو و دانشگاه‌‏ها بايد ماهيت پديدار شناختي داشته باشد چرا كه دانشگاه فضاي خود آگاهي و آموزش فرهنگي سوژه و فاعل مدرن مي‌‏باشد و درباره جوهره فلسفي, دانشگاه ما را از جزئي نگري بيرون آورده و به كليت مي‌‏رساند.

اين پژوهشگر فلسفه در ادامه به خصوصيات ذاتي دانشگاه اشاره كرد و گفت: در دانشگاه فضاي ارتباط ميان ذهني دانشجويان زياد مي شود و بنابر تعريف ذاتي آن امكان گفت‌‏و‌‏گو را فرهم مي‌‏آورد.

جهانبگلو كه در جمع دانشجويان دانشگاه صنعتي امير كبير سخن مي‌‏گفت دانشگاه را از محورهاي كلاسيك زندگي روشنفكري ناميد و تصريح كرد: دانشگاه محل انتقال فرهنگ و محلي است كه جغرافياي انديشه فراروي ماست و دانشگاه محل پي‌‏ريزي پارادايم‌‏هاي مورد نياز جامعه عقلاني است.

وي در اين‌‏باره افزود: دانشگاه نه تنها نهادي است كه برمبناي توافق اخلاقي و مدني صورت گرفته بلكه با پرورش قوه‌‏داوري كه جوهره فلسفي دارد از اساتيد و دانشجويان شهروند جامعه مدني ساخته و اين اخلاق را گسترش مي‌‏دهد.

جهانبگلو وجود دانشجويان مختلف با عقايد مختلف و همچنين دانشكده‌‏هاي مختلف را دليل بركثرت‌‏گرا بودن دانشگاه دانست و گفت: علاوه بر رواج اخلاق شهروندي دانشگاه به فرآيند اجتماعي شدن هم كمك كرده و در كنار آن موجب رشد و ايجاد نهاد انديشه مي‌‏باشد.

وي در عين حال, فلسفه را جست وجو كردن حقيقت دانست و گفت: حقيقت دست نيافتني است و فقط مي‌‏توان به سوي آن رهسپار شد و آن را در افق ذهني خود قرار داد.

دكتر جهانبگلو با بيان اين نكته كه انديشه فلسفي از حركت نمي‌‏ايستد در اين باره گفت: انديشه فلسفي به پرسش‌‏گري اشتياق دارد و دانشگاه هم محل نقد و پرسش مي‌‏باشد و در صورت تبديل دانشگاه به نهادي ايدئولوژيك دانشگاه جوهر موجودي خود را از دست مي‌‏دهد و افول آن به منزله افول و انحطاط گستره همگاني جامعه است.

وي در اين‌‏باره تاكيد كرد: دانشگاه نهاد پيشبرد عقل و تولد نخبگان است و اگر بي‌‏عقلي و جهل بر دانشگاه چيره شود تمام جامعه هم به فساد انديشه مبتلا مي‌‏شود.

جهانبگلو در ادامه اين جلسه سخنراني, بحران دانشگاه را بحران كليت دانست و گفت: نسخه پيچي سياسي راه حل اين بحران نيست بلكه طرح پرسش فلسفي چاره آن است و بايد بدين‌‏وسيله از فضاي ايدئولوژي كنوني خارج شد تا دانشگاه جوهره فلسفي خود را بازيابد.

وي در اين راستا به ضرورت وجود روح فلسفه در دانشگاه اشاره كرد و گفت: ايجاد حركت در درون جوهر دانشگاه و ايجاد حركت هستي شناختي در دانشگاه به ايجاد حركت پديدار شناختي كمك مي‌‏كند و پرداختن به پديده‌‏هايي چون انديشه جهاني بودن و جهاني فكر كردن از كنار تحرك فلسفي در دانشگاه صورت مي‌‏پذيرد.

دكتر جهانبگلو با بيان اين سؤال كه چگونه مي‌‏توان در نهاد دانشگا پرسش فلسفي طرح كرد پاسخ داد: وظيفه ذاتي، اخلاقي و مدني فلاسفه طرح پرسش درباره همه چيز و از جمله جوهره دانشگاه است چرا كه روح فلسفه بردگرانديشي استوار است و همواره به دنبال ايجاد بحران فكري مفهومي و هستي شناختي مي‌‏باشد.

وي در ادامه اين بحث تحول بحران‌‏هاي دروني شده در كنار حل بحران‌‏هاي رويارو را از خصوصيات فلسفه برشمرد واضافه كرد: فلسفه به دنبال از ميان برداشتن و همچنين نگه داشتن است. فلسفه نمي‌‏خواهد بشر را نابود كند بلكه به دنبال تعويض عينك‌‏هاست. فلسفه به دنبال نگه داشتن و ايجاد ترديد و شك است

جهانبگلو با بيان اين كه دانشگاه اساسا نهادي فلسفي است تصريح كرد: هدف فيلسوف مي‌‏تواند افسون و افسانه زدايي باشد و فيلسوف كسي است كه بيدار شده و سخن مي‌‏گويد و دانشگاه مكاني است كه در آن پژوهش و تحقيق آزاد صورت مي گيرد و از منظر فلسفي همه چيز دانشگاه مورد پرسش است.

وي درباره دانشگاه به عنوان يك نهاد فلسفي , گفت: نهاد فلسفي دانشگاه به ما مي‌‏آموزد كه چگونه فكر كنيم و به افكار ديگران احترام بگذريم و چگونه به جاي خفه كردن افكار به داوري متقاطع پيرامون عقايد ديگر دست بزنيم.

وي محور اصلي نهاد فلسفي دانشگاه را مسئوليت دفاع از قدرت انديشه دانست و ادامه داد: كانت مي‌‏گويد؛ ايده دانشگاه باآرمان خودمختاري فرد همراه است و دانشگاه معرف زندگي عقلاني مي‌‏باشد.

اين مدرس دانشگاه با اشاره به جوا‌‏‏ب‌‏گو نبودن فلسفه به دولت‌‏ها تصريح كرد: فلسفه به دانشجو مي‌‏آموزد كه از عقل در داوري خود استفاده كند همچنان كه كانت آزادي انديشه را عدم سلطه هيچ نهادي بر عقل غيراز قوانين خود عقل مي داند.

اين سخنران در ادامه فيلسوفان را نگهبانان و پرسشگران انديشه‌‏هايي دانست كه در دانشگاه زايش و رشد مي‌‏كنند و تاكيد كرد: دانشگاه به فضاي تجربه و آگاهي فيلسوفان تبديل شده است و فرد با شكوفايي در دانشگاه به درجه‌‏اي از خود آگاهي فلسفي مي‌‏رسد.

دكتر جانبگلو در انتهاي سخنانش با بيان اين كه پرسش فلسفي از دانشگاه ايجاد كننده فضاي معرفت جويي و آزادي خواهي است افزود: در اين فضا فرد متوجه داوري مسئولانه خود در جهان مي‌‏شود و بر اين اساس دانشگاه زماني پويا خواهد بود كه در حركت دروني شناخت و حركت بيروني خود همسان شده و به واسطه آموزش درجهت خلاف اراده قدرت حركت كند.

گفتني است سلسله نشست‌‏هاي" ايده‌‏هايي درباره دانشگاه " به همت كانون گفت‌‏و‌‏گوي تمدن‌‏هاي دانشگاه صنعتي اميركبير و طي 4 هفته در محل اين دانشگاه برگزار گرديد.

مقالاتی از آقای رامین جهانبگلو
+ نوشته شده توسط کامران دوستکام در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385 و ساعت 12:21 |

 

 

شاید نوشتن مطلب در باره فوتبال و انهم در باره زیزو ( زین الدین زیدان ) در این وبلاگ تناسبی نداشته باشد ولی بخاطر جو گرفتگی خاطره ای را در اینجا می اورم .

 

من و خیلی از ماها یادمان هست که در جام جهانی 98 فرانسه هم زیدان از زمین اخراج شد ! کدام بازی ؟ بازی عربستان و فرانسه !! علت اخراج زدن لگد به شکم یک فوتبالیست مسلمان تروریست عربستانی !!! آنهم زمانی که بخاطر بازیهای درخشان زیدان تازه داشتیم به مسلمان بودن او افتخار می کردیم .

 

اگر از مقایسه آن اخراج ( 98 فرانسه ) و این اخراج ( 2006 آلمان ) مطلبی به ذهنتان رسید اول آقای بروجردی رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی مجلس و سپس بخش نظرات این وبلاگ را بی نصیب نگذارید .

+ نوشته شده توسط کامران دوستکام در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 20:38 |
 
 

   
.

گروه فر هنگ و ادب : مقام معظم رهبري در ديدار با اعضاى انجمن اهل قلم‏ در هفت بهمن سال 81 مطالبي را به شكل مبسوط بيان فرمودند كه با توجه به اهميت اين سخنراني و راهگشا بودن آن در عصر حاضر متن كامل آن در ادامه مي آيد .

خبر گزاري شبستان :
متن كامل بيانات مقام معظم رهبري در جمع اهالي قلم
بسم ‏اللَّه ‏الرّحمن‏ الرّحيم‏
اين جلسه شما دوستان عزيز و نيز اين مطالبى را كه بيان كرديد، خيلى مغتنم مى‏شمارم. بعضى از شما هم ملاحظه كرديد و آن چيزى را كه مى‏خواستيد بگوييد، قدرى روتوش شده و كوتاه بيان كرديد. لكن آن ابعاد ناگفته و در سايه مانده فرمايشهاى آقايان هم براى من قابل حدس است. همچنان كه خيلى از حرفها را هم كه در ذهنتان بود، نگفتيد: «گوش كن با لب خاموش سخن مى‏گويم». در واقع با لب خاموش آنچه را كه بايد تفهيم مى‏كرديد، تفهيم كرديد. تقريباً همه بياناتتان هم درست است و ما قبول داريم. البته سؤالهايى هم مطرح كرديد كه چون من يادداشت نكردم، شايد نتوانم به همه آنها پاسخ دهم. بعلاوه مسائل كلّى‏ترى هست كه شايد مطرح شدن آنها مهم باشد؛ از جمله اين‏كه آقاى «نورى‏زاد» در باب شاهنامه پرسيدند. بله؛ من موافقم كه از «فردوسى» تجليل شود، شاهنامه تحليل شود و حكمت فردوسى استخراج گردد تا همه بدانند كه اين حكمت، اسلامى است يا غيراسلامى. اين بزرگداشتى هم كه برگزار شد، اصلاً به دستور و خواست من بود؛ منتها چون اواخر رياست جمهورى‏ام بود، به آقاى مهندس «حجت» گفتم كه دنبال نماييد و فردوسى را بزرگ كنيد. فردوسى بايد هم بزرگ شود. فردوسى در قلّه است. اميدواريم كم‏كارى - كه دوستان اشاره كردند - گريبان ما را نگيرد تا حكمت فردوسى را بيان كنيم. ما هستيم كه اسم او را «حكيم ابوالقاسم فردوسى» گذاشتيم؛ دشمنان دين كه اين اسم را نگذاشته‏اند. خوب؛ اين حكيم چه كسى است و حكمت او چيست؟ آيا حكمت زردشتى است، حكمت بى‏دينى است، حكمت پادشاهى است يا حكمت اسلامى؟ اين را مى‏شود در آورد. اگر كسى به شاهنامه نگاه كند، خواهد ديد كه يك جريانِ گاهى باريك و پنهان و گاهى وسيع، از روح توحيد، توكّل، اعتماد به خدا و اعتماد به حق و مجاهدت در راه حق در سرتاسر شاهنامه جارى است. اين را مى‏شود استخراج كرد، ديد و فهميد. مخصوصاً بعضى از شخصيتهاى شاهنامه خيلى برجسته هستند كه اينها را بايد شناخت و استخراج كرد. من يك وقت گفتم كه «اسفنديار» مثل اين بچه حزب‏اللّهيهاى امروز خودِ ماست! در فرهنگ شاهنامه يك حزب‏ اللّهى غيورِ دين‏خواهِ مبارز وجود دارد. بله؛ اين كارها را شما بكنيد تا ديگران نكنند. شما كه نكرديد، ديگران مى‏كنند.
من نمى‏دانم مراد از اين سؤال كه آيا در مسائل سياسى بايد وارد شد يا نه، چيست؟ هر آنچه كه اين جمع فرزانه پخته صاحبِ معرفتِ عميق و وقار و متانت طبيعى را از اين حالت درآورد و به تلاطمهاى هيجانى بيندازد، بد است. خوب؛ مسائل گوناگونى مطرح مى‏شود: مسائل بين‏المللى از قبيل مسأله جنگ عراق، بالكان و غيره تا مسائل داخلى گوناگون. بعضى از اين مسائل، مثل شعله يك پوشال است، اما شعله پوشال در واقع هيچِ محض است. حالا شما هم بياييد وارد اين شعله شويد كه چه بشود؟! معناى اين حرف اين نيست كه شما از سياست دوريد يا دين و فرهنگ از سياست جداست. امروز ماهيّت كار شما - چه بخواهيد و چه نخواهيد - اصلاً سياسى است. امروز هر كس كه از اسلام، استقلال كشور و آزادى به معناى درست، حمايت مى‏كند، يك كار سياسى محض انجام مى‏دهد؛ زيرا كسانى كه با ارزشها، مبانى و اصول ما مخالفت مى‏كنند، با اغراض سياسى مخالفت مى‏كنند و اغراض سياسى هم خيلى معلوم است؛ يعنى شيوه‏ها پيچيده است، اما اغراض پيچيده نيست. خوب؛ يك تاجر، يك كمپاني دار و يك استثمارگر در دنيا چه مى‏خواهد؟ هدف اينها در عراق در درجه اوّل غير از نفت چيست؟! اين واضح است. روشهايى كه به‏كار مى‏گيرند تا اين را با هزينه و بهاى كم به‏دست آورند، پيچيده است؛ اما هدف روشن و مسلّم است. كارهاى سياسى آنها هم براى اين مقصود و هدفِ معلوم است. طبيعت كار شما هم كه در مقابل آنها مثل كوه و كاملاً استوار و ستبر ايستاده‏ايد، سياسى است. ناگزير اين‏طور است و لزومى ندارد كه شما براى اينكه مبادا بگويند آقايان سياسى نيستند يا عافيت‏ طلب، يا فلانند، دستپاچه شويد و درباره فلان قضيه داخلى، فلان حزب، فلان انتخاب و فلان حادثه، موضعى بگيريد. بنده اين را لازم نمى‏دانم. هر كس به مقتضاى جاى خود ممكن است موضعى بگيرد؛ اما لزومى ندارد كه «انجمن قلم» موضع بگيرد.
اما اين‏كه اين انجمن چقدر مهمّ است؛ به نظر من، كار شما در حدّ اعلاى اهميت است. من به شما عرض كنم - نه اين‏كه چون اسم شما انجمن قلم است و اين شكلِ بخصوص را داريد - هر آنچه كه يك جمع متعهّدِ صاحب انديشه و هنر را دور هم جمع كند و بتواند مثل نخ تسبيح اينها را مجتمع نمايد، يكى از بزرگترين رحمتها و نعمتهاى الهى است. شما اين كار را كرده‏ايد و اين دلايلى دارد كه بر شما آشكار است و من هم به‏ طور مختصر اشاره خواهم كرد.
كارى كه شما بايد بكنيد اين است كه اوّل اين انجمن را محكم نگه‏داريد؛ يعنى مانعِ لق شدن خشتها و پايه‏ هاى اين تشكيلات شويد. كار دوم اين است كه براى نگهداشتنِ آن بلاشك احتياج داريد به اين‏كه مرتّب نفَس و خون جديد وارد آن كنيد؛ چون يك مجموعه بسته و بدون تبدّل خون و هواى آزاد، بعد از مدّتى به‏طور طبيعى فرسوده و كهنه خواهد شد. شما بايد خونهاى جديد را وارد كنيد. البته خون سالم وارد كنيد و حواستان جمع باشد كه خون هپاتيتى يا ايدزى وارد نكنيد! البته بنده نمى‏خواهم معيارهايى را كه شما گفتيد، رد يا قبول كنم - لابد بررسى و تصميم‏گيرى كرده‏ايد و من درباره آنها نظرى نمى‏دهم - اما به هر حال صافى داشته باشيد و بدانيد كه خون هپاتيتى و ايدزى هم هست و وارد مى‏شود! ولو نشاطى هم ايجاد مى‏كند؛ لكن آدم را در بلندمدّت دچار بيماريهاى مهلك و علاج‏ناپذير مى‏كند. براى اين كار دوم - كه وارد كردن خون جديد و پاك است - احتياج است به اين‏كه شما بعضيها را رشد دهيد. پس كار سومى به‏وجود مى‏آيد كه عبارت است از جستجو كردن استعدادهاى خوب و تابناك، گزينش كردن صحيح و عادلانه، آوردن و وارد مجموعه كردن آنها. در اين هيچ ترديدى نكنيد. الان در سرتاسر كشور يك حركت عمومىِ عجيبى شروع شده است؛ از همين جمعيتهاى كوچك دانش‏آموزى گرفته تا دانشجويى و بالاتر از دانشجويى. الان هزارها نقطه و كانون در اين كشور به‏وجود آمده است. در همين تهران و در شهرستانهاى گوناگون خيلى هست. شايد در همان كنگاور هم - كه آقاى نورى‏زاد را آن‏طور متأثّر و عصبانى كرده - يكى باشد. همه اينها محض احساس تكليف مبارزه مى‏كنند. اين تابلوِ تهاجم فرهنگى را كه ما چند سال پيش بلند كرديم و عده ‏اى سنگبارانش كردند، خوشبختانه اينها قبول و بلند كرده‏ اند. الان در همه اين تشكّلهاى كوچك ناشناخته و احصانشده، جهتِ واحدى وجود دارد و آن مبارزه با تهاجم فرهنگى است. از بچه‏ ها مى‏پرسيد شما مى‏خواهيد چه كار كنيد؛ اين كتاب، نمايشنامه، جزوه، بروشور و شعر را براى چه نوشتيد و اين انجمن را براى چه درست كرديد؟ مى‏گويند مى‏خواهيم با تهاجم فرهنگى مبارزه كنيم. اين كار خيلى مبارك است و اين را دست كم نگيريد. در بين همينهاست كه شما آن معدنهاى الماس و طلا را پيدا مى‏كنيد: «النّاس معادن كمعادن الذّهب والفضّة(1)». برويد و آنها را شناسايى و گزينش كنيد و به‏ شكل حساب شده‏اى وارد مجموعه نماييد. البته مى‏توانيد مجموعه را داراى دهليزها و گردونها و گيتيهاى گوناگون كنيد تا اينها را راحت و بى‏دغدغه وارد كنيد؛ يعنى از يك قرنطينه ناآشكارى بگذرانيد و بعد وارد اصل مجموعه كنيد. از اين كارها بايد بكنيد.
خوب؛ به سراغ حرفهاى حقّى كه آقاى «زرشناس» گفتند، بياييم. بنده شبيه همين حرفها را غالباً با دوستان فرهنگى مطرح مى‏كنم. خوب؛ ما قدرت توليد، جرأت توليد، قدرت فروش و پخش و تبليغات كم داريم و اينها از كمبودهاى ماست. اين كمبودها چطور حل مى‏شود؟ جنابعالى چند راه به بنده پيشنهاد كرديد. مثلاً به پژوهشگاه فلان، دفتر تبليغات قم، سازمان تبليغات، بسيج و غيره مطالبى را بگويم. گفتن اين حرفها كار آسانى است؛ يعنى با دو خط نوشته اين حرفها گفته خواهد شد. آنها هم قطعاً مى‏خواهند كارى بكنند، اما چگونه بكنند؟ اوّلين نياز اين است كه يك جمع فرزانه در حدّ بلوغِ لازم براى اين كار را بتوانند جمع كنند، مطلب را به آنها تفهيم نمايند، آنها اين مطلب را بپذيرند، به آن ايمان پيدا كنند و حاضر شوند در مقابل ما به‏ازايى يا بدون ما ازا بنشينند و توليد كنند تا آنها كار كنند. خوب؛ ببينيد كه اهميت و تأثير اين كارهاىِ پيش‏نياز، از اصل سفارش كردنِ من بيشتر و زمانش طولانيتر است! من مى‏گويم اين كارها را انجمن قلم بكند، يعنى همه كارها را شما بكنيد. شما نگاه كنيد به اين مجموعه‏هايى كه اسم آورديد و در خدمت شما قرار دارد. از اينها هر چيزى كه من بتوانم در خدمت شما قرار دهم، بدانيد كه در خدمت شما قرار مى‏گيرد. شما كارى كنيد كه آنها مثل چاپخانه باشند؛ يعنى شما مطلب را توليد كنيد، حروف‏چينى و صفحه‏ آرايى را هم خودتان بكنيد و بدهيد آنها برايتان چاپ و توزيع كنند. سعى كنيد كارها اين‏طور از آب در آيد تا آنها مجبور نباشند براى چاپ يك كتاب دينى به سراغ عوامزدگى و عوامگرايى بروند و مثلاً يك كتاب پُرفروشِ كم‏مايه را پخش كنند. برگشتيم به مسأله اوّل كه انجمن قلم بايد حفظ شود. من با اين چشم به اين مجموعه نگاه مى‏كنم. ... بله؛ من با اين‏چشم به اين انجمن و امثال آن و به شما دوستان نگاه مى‏كنم. بعضى از شما را از نزديك و با خاطره ‏هاى خيلى خوش مى‏شناسم. اسم بعضى را شنيده يا كارهايشان را خوانده و ديده ام. اغلب شما را مى‏شناسم و حقيقتاً به جمع شما اعتقاد دارم و به اين معنا اعتقاد دارم كه مى‏دانم شما براى اين كار صلاحيت و قدرت داريد: شما هم صلاحيت روحى و فكرى و هم صلاحيت كارى داريد. بسم‏ اللَّه! وارد شويد و اين كارها را بكنيد و اصلاً تشكّل را براين اساس پيش ببريد. كار يك مجموعه هر چه تندتر و پُرمعناتر باشد، ماندگارتر خواهد شد. اصلاً سازمانهاى بشرى با كار زنده‏اند. مثلاً اگر شما به يك يگان نظامى، تحرّك و برنامه و دستور ندهيد، يك ماه كه در يك‏جا بماند به خودى خود منحل مى‏شود. لازم نيست كسى آن را منحل كند؛ به خودى خود منحل مى‏شود! قدرت و نفوذ فرماندهى در سراسر تمام اجزاى اين مجموعه است كه آنها را به حركت و نشاط در مى‏آورد و حيات جمعى‏شان را حفظ مى‏كند. شما اين كار را بكنيد؛ يعنى در اين مجموعه خودتان كار را چنان بدميد كه تحرّك آن دائمى باشد و اصلاً اين فكر به ذهن كسى نيايد كه ممكن است روزى اين مجموعه منشعب يا منحل شود. البته مشكلات مالى شما جدّى است و اين هفت ميليون تومانى كه ايشان گفتند، حقيقتاً معجزه است؛ يعنى ما هم قبول مى‏كنيم كه اين يك معجزه است. خوب؛ با معجزه كه نمى‏شود، و مصلحت نيست كه انسان دائماً با معجزه زندگى كند. ما موافقيم كه هرطور شده و از هر راهى به شما كمك شود. البته اين احتياج دارد به اين‏كه دوستان فكر كنند و راههاى معقولى را پيشنهاد نمايند. من هر چه بتوانم، در اين زمينه همكارى مى‏كنم؛ لكن مجموعه را به كار فرهنگى بكشانيد.
عزيزان! فرهنگ، اساس كار ماست. در واقع، فرهنگ با همه شعب آن، يعنى علم و ادبيّات و غيره، روحِ كالبد هر جامعه است. بدون شك، فرهنگ مثل روح است. بلاشك فرهنگ است كه جامعه را به اصل كار يا بيكارى، به كار تند يا كُند و به جهتگيرى خاص يا به ضدّ آن جهتگيرى وادار مى‏كند. بنابراين نقش فرهنگ، نقش روح در كالبد اجتماع - كالبد بزرگ انسانى - است. تسخير ملتها از طريق تزريق و تحميل فرهنگ بيگانه، كار تازه شناخته‏اى نيست، بلكه از قديم بوده است؛ منتها در يك دو قرن اخير بر اثر علمى كه غربيها به دست آورده‏اند و همه كارهاى خودشان را منظّم و مرتّب و با فرمول و برنامه انجام داده‏اند، اين كار را هم با فرمول و برنامه كرده‏اند و مى‏كنند. آنها مى‏دانند كه اين كار را چگونه بايد بكنند و كجاها را بيشتر هدف بگيرند. آنها تجربه هم پيدا كرده‏اند و انصافاً در كار تبليغات، فرهنگ‏سازى و فرهنگ‏دهى به كشورها و ملتها فوق‏العاده‏اند. شما الان نگاه كنيد؛ اگر به اغلب كشورهاى اسلامى بگويند كه بناست شما از لحاظ اقتصادى به فلان نقطه اوج برسيد، قبول مى‏كنند؛ اما اگر بگويند كه بناست در رقابت با امريكا، امريكا را به زانو درآوريد، هيچ كدام قبول نمى‏كنند! اين يك فرهنگ و فهمى است كه به آنها داده شده ‏است. نبايد اين را نشانه واقع‏بينى آنها گرفت؛ چون واقع قضيه اين نيست. ملتى مثل ملت مالزى اگر آدم با عرضه ‏اى در رأس امورش باشد، حداقل با يارگيرى مى‏تواند اين كار را بكند.
آن جلسه ديگر هم به شما گفتم كه الان امريكا در كار عراق درمانده است. به اين عربده‏كشيها كه نبايستى نگاه كرد. اينها سياست است و با اينها نمى‏شود قضايا را محاسبه كرد. معلوم مى‏شود كه بمب اتم هم در اين‏جاها كارساز نيست. امكانات تبليغى و وجود دستگاههاى حرفه‏اىِ شبانه ‏روزىِ سياست در امريكا و كشورهاى همراهش هم كارساز نيست. در قضيه عراق درمانده ‏اند. اگر فرصت مى‏بود، براى شما بيان مى‏كردم و شما هم تصديق مى‏كرديد كه درمانده‏ اند. ممكن است حمله كند؛ اما حمله ‏اش ناخواسته خواهد بود. الان ايده‏ آل امريكاييها اين است كه بدون جنگ بر عراق مسلّط شوند. اگر اين‏همه تبليغات براى جنگ نكرده بودند و با هزار و يك دليل ثابت نكرده بودند كه «صدّام» بايد از بين برود و عراق تسخير شود، حتماً دُمشان را روى كولشان مى‏گذاشتند و برمى‏گشتند! منتها با اين‏همه تبليغات، ديگر راه برگشت هم ندارند. مسأله اين است.
خوب؛ اين واقعيّتى است كه وجود دارد. بنابراين يك ابرقدرت در توان و اندازه و حجم و مقدار امريكا در قضيه‏اى مثل قضيه عراق - كه يك حاكميت صددرصد تحميلى بر مردم آن‏جا وجود دارد - نمى‏تواند بى‏هزينه ‏هاى زياد اين كار را بكند. البته مى‏تواند؛ اما هزينه‏ هاى فراوانى دارد كه آن هزينه ‏ها برايش خيلى گرانتر از عراق تمام خواهد شد. اهدافى كه اينها در عراق دارند، به ‏شدّت ضربه پذير است. الان قضيه فلسطين، قضيه جمهورى اسلامى ايران، قضيه بيدارى اسلامى در دنياى اسلام، قضيه عراق و نيمه قضيه افغانستان - حالا اين را نيمه قضيه به حساب آوريم! - مشكلات زيادى براى امريكا به‏ وجود آورده است. به‏ قول مرحوم «حاج‏ شيخ‏ حسين لنكرانى» امريكا مثل كسى است كه روى گنبدى با يك دستمالِ گردو در دستش نشسته و گوشه اين دستمال باز شده، گردوها از گنبد مى‏ريزد و او در بالاى گنبد مى‏خواهد گردوها را بگيرد! يكى از اين طرف و يكى از آن‏طرف به پايين مى‏افتد؛ اگر او بخواهد دست و پا بزند، خودش هم مى‏افتد! الان وضع امريكا حقيقتاً اين‏طور است.
پس ببينيد، فرهنگ در يك كشور و در يك ملت اين اثر را به‏ وجود مى‏آورد كه امريكاييها احساس كنند، بفهمند و باور كنند كه كارى از آنان ساخته نيست. فرهنگ اين معجزه را دارد.
ما امروز وقتى به گذشته و آينده خودمان نگاه مى‏كنيم، مى‏بينيم كار بزرگ ما در پيش است. مسأله ما اين نبود كه يك حكومت فاسد كه بر سرِ كار بود، برود و ما چند نفر غيرفاسد بر سرِكار بياييم. اين مسأله مقدماتى بود. مسأله اساسى، انقلاب است؛ يعنى تحوّل حقيقى در اركان، بنيادها و زيرساختهاى جامعه در جهت ايجاد عدالت، ايجاد آزادى، ارتقاى فكرى و علمى و خلاصه بارور شدن شخصيت انسانى و از حالت نازايى علمى و فرهنگى و اقتصادى بيرون آمدن. ما كه به اين‏جا نرسيديم. مى‏خواهيم برويم تا برسيم. اين راجع به بخش مقدّماتى كار.
در بخش نهايى كار، هدف انقلاب گسترده كردن اين قضيه در همه دنياى اسلام بود. هدف كسانى كه درباره انقلاب فكر و كار و بحث كردند و هدف خود امام - كه تجسّم انقلاب بود - اين بود. حال ممكن است كسى بگويد كه اگر ما خودمان را با اهداف بين‏المللى درگير كنيم، در داخل از اهداف كوتاه‏مدّت خود باز مى‏مانيم. خيلى خوب؛ تاكتيك اتّخاذ كنيد. ما در جاده‏اى كه به دنبال هدفى حركت مى‏كنيم، به جاهايى مى‏رسيم كه جاده به‏طور طبيعى به جهت عكس پيچ مى‏خورد، مثلاً به طرف جنوب مى‏رويم، برمى‏گردد به طرف شرق يا شمال؛ ولى اين موقّتى است. اتّخاذ تاكتيك هيچ منافاتى ندارد با اين‏كه انسان آن راهبرد اساسى را به هيچ وجه فراموش نكند. اين راهبرد و هدف، جلوِ چشم ماست. ما نمى‏توانيم از اين هدف بگذريم و اين به يك بنيه سالم و قوىِ فرهنگى احتياج دارد. همه عناصر فرهنگى از جمله شما برادران انجمن قلم و ديگر كسانى كه در اين زمينه‏ها كار مى‏كنند، بايستى اين را يك‏بار و وظيفه بر دوش خود بدانند.
اگر بخواهيم در زمينه گسترش و توسعه واقعىِ فرهنگ و انديشه و علم حقيقتاً كار كنيم، احتياج داريم به اين‏كه از مواهب خدادادى و در درجه اوّل آزادانديشى استفاده كنيم. آزادانديشى در جامعه ما يك شعار مظلوم است. تا گفته مى‏شود آزادانديشى، عدّه‏اى فورى خيال مى‏كنند كه بناست همه بنيانهاى اصيل در هم شكسته شود، و آنها چون به آن بنيانها دلبسته ‏اند، مى‏ترسند. عدّه‏اى ديگر هم تلقّى مى‏كنند كه با آزادانديشى بايد اين بنيانها شكسته شود. هر دو گروه به آزادانديشى - كه شرطِ لازم براى رشد فرهنگ و علم است - ظلم مى‏كنند. ما به آزادانديشى احتياج داريم. متأسّفانه گذشته فرهنگ كشور ما فضا را براى اين آزادانديشى بسيار تنگ كرده بود. همين مطلبى كه راجع به ترجمه فرمودند، درست است. منظور از ترجمه فقط ترجمه كتاب نيست، بلكه ترجمه فرهنگ، ترجمه فكر، ترجمه نظريات بيگانه، آنها را به شكل وحى مُنزل تلقّى كردن و در يك جايگاه غيرقابل خدشه قرار دادن، بلايى بوده كه در جامعه ما وجود داشته است. همان ترجمه‏ها را تكرار كرده‏ايم؛ هر چه را كه ديگران گفته‏اند، تكرار كرده‏ايم و دچار جمود شده‏ايم. اگر بخواهيم رشد كنيم، بايستى بتوانيم در فضاى لايتناهىِ فكر بال و پر بزنيم؛ بايد حركت كنيم. اگر بخواهيم در اقتصاد، فرهنگ، علوم انسانى، فلسفه و در همه زمينه‏هاى علمى و فرهنگى در چارچوب آن نظرى كه فردى در جايى گفته و يك عدّه طرفدار هم پيدا كرده و حالا مترجمى آن را ترجمه كرده يا خود ما آن را ياد گرفته‏ايم؛ يعنى در چارچوب آن فكر به‏عنوان يك شى‏ءِ مقدّس غيرقابل دست زدن، حركت كنيم، اين آزادانديشى نيست، بلكه دنباله «كاغذباد» شدن است. ما در مشهد به اين بادبادكها، كاغذباد مى‏گوييم. خيال مى‏كند در هوا پرواز مى‏كند، اما دنباله كاغذباد است، نخ آن هم دست يكى ديگر است. اين كار آزادانديشى نيست. محيط آزادانديشى، محيط خاصّى است كه بايد آن را ايجاد كرد؛ آن هم كار شماهاست. البته به نظر من، گفتگوى آزاد بايد از حوزه و دانشگاه شروع شود.
ببينيد؛ جمهورى اسلامى آزادى را به معناى حقيقى كلمه وارد جامعه ما كرد؛ اما استفاده از آزادى ادبى دارد. ما ادب استفاده از آزادى را هم بايد ياد بگيريم و ياد بدهيم. اين هم وظيفه جمهورى اسلامى است. عدّه‏اى به نام آزادانديشى مرزهاى فضيلت و حقيقت را لگدكوب كرده‏اند و به نام آزادانديشى و نوآورى، همه اصول مقدّس حقيقى را ناديده گرفته يا تحقير و يا مسخره كرده‏اند. يك عدّه هم به‏صورت عكس‏العملى يا به‏خاطر مسائل ديگرى كه در ذهنشان بود، به پايه‏هايى چسبيدند كه بايد بر روى آن پايه‏ها نوآورى مى‏شد. نبايستى به آنچه كه گفته شده، اكتفا كرد و متحجّر شد؛ يعنى تحجّر در مقابل مرز شكنى و افراط در مقابل تفريط. همچنان كه بعضى در محيط سياسى، فاصله بين هرج و مرج و ديكتاتورى را اصلاً قبول ندارند و معتقدند كه در جامعه يا بايد هرج و مرج باشد يا ديكتاتورى! كأنّهُ از اين دو خارج نيست. در عرصه فرهنگى هم همين‏طور: يا بايد هرج و مرج و كفرگويى و اهانت به همه مقدّسات و ارزشهاى مسلّم و مستدل شود و يا بايد ذهنها بسته شود و تاكسى حرف تازه‏اى زد، فوراً همه او را هو كنند و عليه او جنجال نمايند! كأنّهُ هيچ حدّ وسطى بين اين دو وجود ندارد. ما بايد آن حدّ وسط، همان «امر بين الامرين» و تعادل را پيدا كنيم. البته اين هم از راه گفتگوى محترمانه، عاقلانه، منصفانه و با استدلال، عملى است. اين كار هم بايد در حوزه و در زمينه مسائل حوزه، در زمينه فقه، فلسفه، كلام و ديگر علوم رايج حوزه انجام گيرد و هم در دانشگاه.
صاحبان فكر بايد بتوانند انديشه خود را در محيط تخصّصى، بدون هوچيگرى، بدون عوام‏فريبى و جنجال تحميلى و زيادى مطرح كنند و آن نقّادى شود؛ يك وقت به‏طور كامل رد خواهد شد، يك وقت به‏طور كامل قبول خواهد شد، يك وقت هم در نقّادى اصلاح خواهد شد و شكل صحيح خود را به‏دست خواهد آورد. اين اتّفاق بايد بيفتد. ما الان اين را نداريم. البته من به شما بگويم كه محيط حوزه از اين جهت بهتر از محيط دانشگاه است. علّت اين است كه در حوزه، نقّادى يكى از محورهاى اصلى است. همه اين بزرگان حوزه كه شما ملاحظه مى‏كنيد - چه آنهايى كه امروز هستند و چه بزرگترهايى كه در نسلهاى گذشته ما بودند - اصلاً در همين محيط نقّادى بزرگ شده‏اند. هيچ متكلّمى و هيچ فيلسوف يا فقيهى از اين‏كه يك نظر مسلّم فقهى يا اصولى يا كلامىِ قبل از خود را به‏ كلّى ابطال كند، ابايى ندارد و از اين‏كه كسى به او بگويد چرا ابطال كردى هم باكى ندارد؛ چون چنين چيزى اصلاً در حوزه گفته نمى‏شود. اين سنّت حوزه است كه نظرات گذشتگان را مطرح كنند. شما ملاحظه كنيد؛ امام رضوان‏ اللَّه‏ عليه، آن وقت كه در قم تشريف داشتند در درس اصول، نظرات مُد روز را كه نظرات مرحوم آيت‏ اللَّه نائينى بود، ذكر مى‏كردند، بعد فيه اوّلاً، ثانياً، ثالثاً، رابعاً و خامساً، اساس حرف را اصلاً به هم مى‏ريختند. هيچ‏كس نمى‏گفت چرا. خوب؛ اگر كسى طرفدار آن نظريه بود، مى‏رفت در درس خود يا در حاشيه‏اى كه به تقريرات استاد مى‏زد، مى‏نوشت كه من اين حرف استاد را قبول ندارم. تقريرات امام در بعضى از بخشها، چاپ شده است. شما نگاه كنيد، در موارد بسيارى، امام مبانى بزرگان قبل از خود را خُرد كرده و مبناى جديدى به جاى آنها گذاشته‏ اند. آن وقت محشّى كه شاگرد امام و تقريرنويس است، در موارد متعدّدى حاشيه زده و به امام اشكال كرده كه اين فرمايش ايشان درست نيست و همان حرفِ مثلاً صاحب مبناى قبلى درست است. نه صاحبِ مبناى قبلى در نظر كسى كوچك مى‏شود، نه كسى به امام اعتراض مى‏كند و نه كسى به محشّى كه شاگرد امام است، اعتراض مى‏كند. اين طبيعت حوزه است.
البته اين كارها بايد سازماندهى شود. ما بايد اين تجربيات ناشى از مباحثه و گفتگوى سالم و محترمانه و شجاعانه را به‏ صورت تجربه ‏هاى انباشته‏اى درآوريم تا بتوانيم از آنها استفاده كنيم و علم را بارور نماييم. عين همين قضيه در دانشگاه وجود دارد. بارها گفته ‏ام، اين نهضت نرم ‏افزارى كه من اين همه در ديدارهاى دانشگاهى بر روى آن تأكيد كردم، به همين معناست. ما بايد علم و فرهنگ را توليد نماييم و بايد كار اساسى كنيم. حكومت بايد به‏ صورت آشكار از برخورد افكار به ‏صورت سالم حمايت كند.
يكى از وظايف نظام جمهورى اسلامى، حمايت صريح از برخورد افكار به شكل سالم است. اين‏كار، ظرف و مجرا لازم دارد و اين مجرا بايستى به وسيله خودِ دوستان دانشگاهى و حوزوى در بخشهاى مختلف تنظيم شود. آنها بايد اين مجرا را درست كنند و امكان بدهند.
امروز متأسّفانه فضا طورى است - چون اين كارها را نكرده ‏ايم - كه اگر كسى بيايد نه لزوماً يك نظريه نو، بلكه يك بدعت، يك سنّت‏شكنى يا يك لگدكوبى به يك مرز را سرِ چوب كرده و بلند كند و هياهو راه بيندازد، مى‏تواند عدّه‏اى را به‏ صورت عوام‏فريبانه دور خود جمع كند. مخالف او هم با همان روش با او برخورد مى‏كند و بنا مى‏كند به محكوم كردن او از يك موضع طرد و لعن. شايد اصلِ محكوم كردن درست باشد؛ اما خيلى از اوقات شيوه‏اش درست نيست. گاهى هم مى‏بينيم كه كارهاى خوبى در اين زمينه انجام مى‏شود. البته هر دو كار، غلط است؛ چون اگر آن نظريه يك نظريه نو است، اوّل بايد در يك مجمع تخصّصى مطرح شود، هيأت منصفه مورد قبولى علمى بودن آن را تأييد كند كه بر پايه‏ هاى علمى استوار است و مثلاً حرّافى و لفّاظى و عوام‏فريبى و جنجال‏سازى نيست . اوّل بايد اين را مشخّص كنند. بعد از آن‏كه معلوم شد ارزش علمى دارد، مورد نقّادى قرار گيرد و حقّ و ناحق بودن، اشكال كردن بر موارد آن و تثبيت يا رد كردن پايه‏هايش آغاز شود. اين معنا در دانشگاهها در همه زمينه‏هاى علمى حتّى علوم محض، علوم پايه، علوم طبيعى و علوم انسانى جارى است و در زمينه‏هاى فرهنگى و اعتقادى و معارف و علوم حوزوى هم جارى است. اين كارها بايد بشود. حوزه و دانشگاه اين كارها را بايد بكنند. شما جمعى هستيد كه مى‏توانيد در اين مجموعه كار، نقش ايفا كنيد و حقيقتاً ما به آن احتياج داريم.
متأسّفانه يك عدّه اصولگرايى را با تحجّر اشتباه گرفته و خيال كرده ‏اند كه اصولگرايى يعنى تحجّر! در حالى كه اصولگرايى به معناى تحجّر نيست. اصولگرايى يعنى اصول مستدلِ‏ّ منطقى را قبول داشتن و به آنها پايبند ماندن و رفتارهاى خود را با آن اصول تطبيق كردن؛ مثل شاخصهايى كه انسان را در يك جاده هدايت مى‏كند. «انّ‏الّذين قالوا ربّنااللَّه ثمّ استقاموا(2)»، اين استقامت كردن، اصولگرايى است. معناى تحجّر اين است كه از هر آنچه كه به‏صورت يك باور در ذهن انسان وارد شده، بدون اين‏كه پايه ‏هاى استدلالى و استناد مستحكمى داشته باشد، بى دليل و متعصّبانه دفاع كردن. «اذ جعل الّذين كفروا فى قلوبهم الحميّة حميّة الجاهليّة(3)». «حميّت جاهليّه» گريبان كسانى را مى‏گيرد و آنها جاهلانه از يك چيز دفاع مى‏كنند. اصولگرايى با اين دفاع جاهلانه و حميّت متعصّبانه و متحجّرانه اشتباه نشود. تا گفته مى‏شود تحجّر، ذهن بعضى به تحجّر جناحهاى دينى مى‏رود. در حالى‏كه جناحهاى به اصطلاح روشنفكر و متجدّد ما در تحجّر دست كمى از متحجّرين دينى ندارند، بلكه در مواردى به‏مراتب از آنها بدترند. من يادم نمى‏رود، دوران قبل از انقلاب در اين مجالسى كه با دانشجويان و بعضى از فعّالان سياسى چپ تشكيل مى‏شد، اگر كسى حرفى مى‏زد كه با مبانى ماركسيسم اندك مخالفت و مساسى داشت، استدلال لازم نبود، مى‏گفتند اين حرف باطل و غلط است! همان كه در قرآن مى‏گويد: «انّا وجدنا ابائنا على أمّة(4)». چون اين را شنيده ‏اند، بر آن پاى مى‏فشردند و براساس آن هر حرف منطقى را باطل مى‏كردند. تحجّر در آن‏جا بيشتر است.
بنابراين اصولگرايى يك حرف است و تحجّر يك حرف ديگر. همچنان كه آزادانديشى غير از بى‏بندوبارى است. آزادانديشى يك حرف و بى‏بندوبارى يك حرف ديگر است. آزادانديشى اين است كه شما در حركت به سمت سرزمينهاى ناشناخته معارف، خودتان را آزاد كنيد، برويد، نيروها و انرژيهايتان را به‏كار بيندازيد و حركت كنيد؛ اما معناى بى‏بندوبارى اين است كه در حركت به سمت قله يك كوه، اصلاً اهميت ندهيد كه از كدام راه برويد. نتيجه اين مى‏شود كه از راهى مى‏رويد و به نقطه ‏اى مى‏رسيد كه نه راه پيش داريد و نه راه پس و فقط راه سقوط داريد! در كوهنوردى، آنهايى كه اهل رفتن به ارتفاعاتند، اين را كاملاً تجربه كرده‏اند.
خوب؛ براى اين‏كه انسان به قلّه برسد، راه وجود دارد؛ بايد آن راه را شناخت. هيچ مانعى ندارد كه ما يك نقشه راهنما داشته باشيم و بگوييم راههايى كه به قلّه مى‏رود، اينهاست و اين نقشه راهنما را در جيبمان نگه‏داريم و از آن حفاظت كنيم. اين‏كار به معناى اين نيست كه ما متحجّريم، بلكه به معناى اين است كه ما عاقليم و مى‏دانيم كه بدون اين نقشه هدايت، حركت كردنِ ناانديشيده ما را به سقوط منتهى خواهد كرد. بنابراين، اين كارها لازم است. امروز ما احتياج مبرمى داريم به اين‏كه تفكّر آزادانديشانه - كه با آن فرهنگ و علم توليد خواهد شد و گسترش و توسعه واقعى پيدا خواهد كرد - در جامعه رشد پيدا كند و بتواند استعدادهاى افراد را به سمت خود جذب نمايد. اميداوريم كه عناصر مستعد، با همّت و با توكّل - چه در حوزه، چه در دانشگاه و چه در مجموعه‏هايى مثل مجموعه شما - قدر اين كارها را بدانند. شما در مجموعه خودتان اصلاً شك نكنيد كه نفسِ اين جمع شدن دور هم يك نعمت بزرگ و يك كار حقيقى است كه انجام گرفته است. مبادا بگذاريد اين كار، باطل و ضايع شود. از آن استفاده كنيد و ان‏شاءاللَّه كارهاى بعدى را بر اين اساس مترتّب نماييد.
خوب؛ خيلى طولانى شد. بنده امشب مطالعه هم داشتم؛ چون فردا اوّلِ صبح درس دارم و قبل از درس هم وقت مطالعه نيست. اگر فردا درس ما، درس پُرمايه‏ اى در نيامد، يك مقدارِ آن مربوط به اين جمع دوستانى است كه امشب در خدمتتان بوديم! اما پشيمان نيستم از اين‏كه وقت مطالعه درسى را در خدمت ديدارِ شما دوستان - خواهران و برادران - گذاشتيم. اميدواريم كه خدمات شما مرضىّ قلب مبارك حضرت بقيةاللَّه ارواحنافداه باشد و دعاى آن بزرگوار شما را كمك كند و ان‏شاءاللَّه هدايت الهى شما را به سمت درست ببرد و برساند.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه‏

منبع: پایگاه اطلاع رسانی رهبر معظم انقلاب اسلامی

 
 
 
+ نوشته شده توسط کامران دوستکام در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 11:24 |

«ن و القلم و ما يسطرون»
 

روز چهاردهم تير ماه به پيشنهاد انجمن قلم ايران و تصويب شوراي فرهنگ  عمومي، به عنوان (روز قلم) در تقويم رسمي جمهوري اسلامي ايران به
ثبت رسيد.

 

تاريخ قلم و فرايند علمي نوشتار

تاريخ نوشتار در وسيعترين مفهوم، به بيست هزار سال و با محدود ساختن به نظامهاي نوشتاري مدوّن به شش هزار سال باز مي گردد. از جمله موادي که براي اين امر بکار مي رفته اند، سنگ، چوب، فلز، پوست حيوانات، برگ درختان، استخوان، صدف، گِل رُس، موم، کوزه، ابريشم، پنبه، کاغذ را مي توان نام برد.

فرآيند علمي نوشتار را مي توان به طور کلي در دو دسته تقسيم کرد. يک دسته خطوطي را شامل مي شود که با استفاده از ابزارهاي تيز چون سوزن، چاقو، قلم سنگ تراشي و جز آن بر سطح ماده نوشتاري کنده مي شود. دسته ديگر شامل خطوطي است که به وسیله قلم پَر، قلم ني، چوب يا فلز، قلم مو و با استفاده از جوهر بر سطح ماده نوشتاري ترسيم مي شود. نسخه برداري از نوشته اي بر سنگ يا فلز بطور منطقي در نهايت به اختراع چاپ منجر شد.

 

قلم و انتقال انديشه از منظر قرآن

«قلم» مقسّم دوران تاريخ و ماقبل تاريخ است، حافظ علوم و دانش ها، پاسدار افکار انديشمندان، حلقه اتصال فکري عالمان، و پل ارتباطي گذشته و آينده بشر است؛ و حتي ارتباط آسمان و زمين نيز از طريق لوح و قلم حاصل شده است.

«قلم» انسانهايي را که جدا از هم، از نظر زمان و مکان زندگي مي کنند پيوند مي دهد، گويي همة متفکران بشر را در تمام طول تاريخ و در تمام صفحة روي زمين در يک کتابخانه بزرگ جمع مي بيني!

«قلم» رازدار بشر و خزانه دار علوم، و جمع آوري کننده تجربيات قرون و اعصار است، و اگر قرآن به آن سوگند ياد مي کند به همين دليل است و البته قلم وسيله اي براي «ما يسطرون» و نوشته ها، که قرآن به هر دو سوگند ياد کرده است. زيرا بر اساس يک تفسير منظور از قلم «تعليم کتابت» است و براساس تفسير ديگر «علومي» است که از طريق کتابت به انسان مي رسد.

 

 قلم در آيينه روايات

در بعضي از روايات آمده است که (انََّ اول ما خلق الله القلم) «نخستين چيزي که خدا آفريد قلم بود». اين حديث را محدثان شيعه از امام صادق عليه السلام نقل کرده اند و در کتب اهل سنّت به عنوان يک خبر معروف  نيز آمده است. و در حديث ديگري خداوند اولين خلق خود را گوهري مي داند ( اول ما خلق الله تعالي جوهره ) «نخستين چيزي را که خداوند آفريد گوهري بود». از سوي ديگر برخي از روايات از «عقل و خرد» به عنوان اولين مخلوق خداوند ياد مي کنند (ان ما خلق الله العقل) «نخستين چيزي را خدا آفريد عقل و خرد بود». اما با توجه به پيوند ويژه اي که در ميان گوهر، قلم و عقل است مفهوم « اول بودن » همه آنها روشن مي شود. لذا پيامبر «امي» (ص)، در نخستين آيات وحي ( علق/آيات 1 تا 4 ) بر مسئله «علم و قلم» تأکيد مي ورزد و مهمترين پيام الهي را  از طريق « قلم » انتقال مي دهد.

پيشوايان اسلام در احاديث متعددي به ياران خود تأکيد کردند که به حافظة خود قناعت نکنند و احاديث اسلامي و علوم الهي را به رشته تحرير در آورند و براي آيندگان به يادگار بگذارند. در شعري از شعراي عرب آمده است که: «خداوند اينگونه براي قلم از آن روز که تراشيده شد مقدر کرده است که شمشيرهاي تيز خدمتگذار آن باشند.» اين تعبير اشاره لطيفي به تراشيدن قلم به وسيله چاقو و قرار گرفتن تيغه اي تيز در خدمت قلم از آغاز کار است. و براستي «مداد علما» بر «دماء شهداء» پيشي گرفته است.

 

قلم و جهان جديد

در آغاز قرن بيستم، کسي اين ترديد را بخود راه نمي داد که قلم و کاغذ را مهمترين و مؤثرترين ابزار ذخيره سازي اطلاعات بداند، زيرا در آن زمان جوامع به لحاظ اقتصادي و فکري به جامعه هاي کاغذ مدار تبديل شده بود، امّا پايه هاي اين باور پس از چندي به لرزه درآمد و باظهور رايانه، رشد سريع تکنولوژي اطلاعات، تلويزيون، استفاده هاي گوناگون از فيلم ويدئو، ميکرو فيلم، ميکروفيش و ابزارهاي الکتريکي، برتري بلا رقيب کاغذ و قلم به طور جدي به مبارزه طلبيده شده است. و اگر چه هنوز کتابخانه الکترونيکي و اداره بدون کاغذ و قلم و جامعة بدون کتاب نيامده است، اما موقعيت ابزار و مواد نوشتني از بنياد دگرگون شده است. بدين ترتيب فرهنگ حقيقي که از طريق تأثير قلم برکاغذ شکل می گرفت به فرهنگ مجازي يعني ضربات نوري و صفحات مجازي رايانه تبديل مي شود و با تمام اين دگرگونی ها هر روز بر رسالت مهم قلم؛ يعنی زبان آزادگی ما انسان ها افزوده می شود.

+ نوشته شده توسط کامران دوستکام در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385 و ساعت 11:17 |